ناگفته هــای من
|
|
یادداشتی به رسم خداحافظی حالا دیگر آن مرد میرود...
همان مردی که در باران آمده بود و ما آمدنش را مشق کرده بودیم:
«آن مرد آمد ٬ آن مرد در باران آمد» صورتش خیس اما لبش خندان بود ، حتی رعد وبرق های هر ۹ روز یکبار هم نتوانست ناامیدش کند حتی در این ماه های آخر که بسیاری خواستند کوچکی خود را با نادیده گرفتن بزرگی او جبران کنند... در میان شهری عبوس که ابرهای به هم پیوسته و محافل گریه ٬ تنها نشانه های دینداری شمرده می شدند او از رته رسید و آنقدر از پیامبر و رسول مهربانی حرف زد تا همه باور کنند که چهره گشاده ٬ بهترین نشانه ایمان است و باور کنند که با شادی نیز می توان به خدا رسید و به یاد بیاورند آن سخن پیامبر رحمت را که "المومن بشره فی وجه وحزنه فی قلبیه" « مومن آن است که شادی در صورتش آشکار باشد و غمگینی در سینه اش پنهان» ... و آن مرد خود نیز چنین بود. از آن روز بارانی هشت سال می گذرد٬ باران مدتهاست که نباریده اما صورت مرد ٬ هنوز خیس است به خاطر قدم های امید واری که در جاده های صعب العبور این سال ها خسته و شکسته شدند ٬ برای گلهای نو شکفته ای که در ضرب و شتم خوارج پژمردند٬ برای یوسفانی که به تاوان حسادت ها به چاه رفتند ٬ برای بنیاد های عمیق واستواری که ناشناخته ماندند و نادیده گرفته شدند ٬برای آب و آبروی ذخیره شده ای که در برابر چشم جهانیان بر زمین ریخت ٬ برای دعوت پیامبرانه ای که مجهور جهل ابوجهل ها شد ٬ برای عذر خواهی از گناهان نا کرده ای که به پای او نوشته شد... این هشت سال گذشت اما مانند همان هشت سال مقاومت و ایثار وشهادت که تلخی هایش رفت و عزت سربلندی اش ماند . این دوره نیز می رود و خاطره صداقت و غربت آن چشمهای خیس می ماند و فرزندان ما در روزگاری بهتر ٬ باز هم خواهند نوشت: « آن مرد آمد ، آن مرد در باران آمد»
نوشته شده توسط صرفی | لینک ثابت |
لينك باكس عبدیا
|
About
![]() Google Searcher
آب و هوای تهران
|
Copyright © 2004-2006 - Designer: Sarfi Network >Mohammad Reza Sarfi